تبليغاتX
گنجنامه "بیا عاشقی را رعایت کنیم"
دلتنگیهای یک بنده حقیر سراپا تقصیر
 یه مطلب از پائولو کوئلیو برگرفته از کتاب قصه هایی برای پدران ، فرزندان و نوه ها

فروش لوازم استوک شیطان

شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق دهد،تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد. در روزنامه آگهی دادو تمام روز ، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت

حراج جالبی بود.سنگهایی برای لغزش در تقوا، آینه هایی که آدم را مهم جلوه می داد ، عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد .روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه راجلب میکرد، خنجرهایی با تیغه های خمیده که آدم می توانست آنها را در پشت دیگری فرو کند و ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زند: نگران قیمت نباشید ! الان بردارید و هر وقت داشتید پولش را بدهید.

یکی از مشتری ها در گوشه ای دو شی ء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آنها توجه نمی کرد اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد!

شیطان خندید و پاسخ داد: فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی ازآنها استفاده کرده ام اگر زیاد جلب توجه می کردند مردم می فهمیدند چه طور درمقابل آ نها مراقب باشند. بااین حال قیمت شان کاملا مناسب است ، یکی از آنها شک است و دیگری عقده حقارت . تمام وسوسه های دیگر فقط حرف می زنند ، این دو وسوسه عمل می کنند.

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه بیستم دی 1387  |
 کی میتونه بگه شاعراین شعر کیه؟
شنيدستم‌ كه‌ هركوكب‌ جهاني‌ است‌               جداگانه‌ زمين‌ و آسماني‌ است‌


زمين‌ در گردش‌ اين‌ چرخ‌ مينا                         چو خشخاشي‌ بود بر روي‌ دريا


توخود بنگر كزين‌ خشخاش‌ چندي‌                 سزد تا بر غرور خود بخندی

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در یکشنبه پنجم آبان 1387  |
 شعر
در آن شهري كه مردانش عصا از كور ميدزدند      من از خوش باوري آنجا محبت آرزو كردم
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 واقعآ اینجوریه

داد درویشی از سر تمهید
سر قلیان خویش را به مرید

گفت در دوزخ ای نکو کردار
قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت که در دوزخ هر چه گردیدم

درجات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود!
اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت
زاتش خویش هرکسی میسوخت!

 

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 هر وقت ...........میتونی بری خانه خدا

حکیم بزرگمهر به پادشاه انوشیروان:

دو چیز را هرگز فراموش نکن

                                      خدا را و مرگ را

دو چیز را همیشه فراموش کن

            به کسی که خوبی کردی و کسی که به تو بدی کرد

و اینک چهار نکته دیگر

به مجلسی وارد شدی زبان نگه دار

بر سر سفره ای رفتی شکم نگهدار

به خانه ای وارد شدی چشم نگهدار

و هنگامی که به نماز ایستادی دل نگهدار.

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 فرازهایی از وصیت نامه هیتلر
هیچگاه به مردم اجازه نده آرام بگیرند.هیچوقت به اشتباه یا شکست اعتراف نکن .هیچگاه نگو که ممکن است دشمن صفات خوبی داشته باشد.هیچگاه نگذار مردم فکر کنند جز تو چاره دیگری داشته اند .نپذیر که تو را مقصر بدانند.فقط بروی یک دشمن متمرکز شو و او را مسئول همه چیزهای بد بدان. مردم یک دروغ بزرگ را از دروغ کوچک زودتر باور میکنند و اگر تو آنرا به حد کافی تکرار کنی دیر یا زود به آن معتقد می شوند.
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 بدون عنوان

 

و جهل بدتر از همه! جهل. مردم ساده. مردم متعصب. مردم بی شعور. مردمی که نمیتوانند تجزیه و تحلیل کنند. نمیتوانند تحقیق کنند. نمیتوانند بررسی کنند. و شایعه را فقط قضاوت خودشان و دین خودشان و ایمان خودشان و نظر خودشان قرار میدهند. و همه اعتقاداتشان را از فضا میگیرند. فضایی که دشمن درش اندیشه ها و شایعه ها و تهمتها و اظهار نظرها و قضاوت ها را پراکنده میکند. و جاهل! قدرت تصمیم ندارد. قدرت تمییز ندارد. جبهه دوست و دشمن را نمیتواند تمییز بدهد. جهت را گم کرده و به صورت گوسفندانی در زیر دست گرگی که در لباس چوپان درآمده، رام او هستند و حتی علیه چوپانی که برای نجات آنها تمام عمرش را با گرگ رویاروی درگیر بوده، بسیج میشوند. خوارج!

در سه جبهه میجنگد. صفین، نهروان و جمل. در این سه جبهه این سه نیرو هستند. خیانت دوست خیانت کار، دشمن رویاروی ستمگر و جنایتکار و همچنین عوام متعصبی که آگاهی و شنود ندارند و بازیچه دشمنند برای نابود کردن دوست. و میبینیم در نهایت علی به شمشیر گروه سوم بالاخره کشته میشود.

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 
بعد از ۱۴ روز تعطیلی فردا میریم سر ار خدا بفریادمان برسد

تا حالا اسم شنبه نره شنیده اید ـ فردا بد ترین روز ساله

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387  |
 من صدو پنجاه وشش هزارو یکمین نفری هستم که این شعرو تو وبلاگم میذارم

شايد آن روز که سهراب نوشت :

    (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت 

بايد اينجور نوشت:

 هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست............

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه دوم آذر 1386  |
 ...
حرف زدن یک نیاز است

   وگوش کردن هنر  است

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در دوشنبه هفتم آبان 1386  |
 حدیث
پیامبر اکرم(ص) فرمودند : محبوبتر از همه چیز نزد خداوند جوانی است که از گناه توبه می کند.                           
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در چهارشنبه هجدهم مهر 1386  |
 بدون شرح
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه بیست و ششم مرداد 1386  |
 دلنوشته

یادم نیست کی یاد گرفتم کدام دستموچپ میگن کدام دستو راست همیشه اینارو بلدبودم تا اینکه در 32سالگی رفتم دانشگاه هم فال بود هم تماشا تو دانشگاه هم فهم وشعورآدم بالا میره هم کلاس.برای اینکه کلاسم بالا تر بره گفتم یه کم سیاسی بازی هم بکنیم بد نیست .تازه فهمیدم هوش و ذهن صفر است البته صفر صفر هم که نه یه چیزی در حد کانا آقا هر کاری کردم این چپ و راستو نشناختم .اسماشونو بلد بودم همگی آدمای خوبی بودن فقط من گیج بودم. نمیفهمیدم یه روز یه هاشم پیدا میشد گل میکرد رای اول میاورد .فردا بد میشد خاین به مردم و انقلاب میشد.اما من معتقدم کسی که خوب باشد خداوند مهر او را در دلها می اندازد.یه روز تو سازمان بازرگانی همدان به یکی از این شخصیتهای خوب برخوردم .یه آقاهاشم که اگر یه چ وسط اسمش بذاری باز هم نسبتی با شهردار معذول تهران پیدا نمیکند.ظاهرش و کاپشنش احمدی نژادیه .اهل جبه وجنگ هم بوده.روزانه بیشتر از هشت ساعت کار مفید انجام میده؟<گردن من که میگم> ارباب رجوع را سرگردان نمیکند حرف آخر را اول میزند. جواب ارباب رجوع را مثل شیر و شربت در حلقش میریزد.راستی تو چله تابستان هم کت نمی پوشد. احتمالا از نور هم زنده است چون وقتی همه همکارا لیوان و نان و قوری ونان پنیرو املت بدست کاسه همسایه بازی میکنند.این بنده خدا را بازی نمیدهند.اگر یه کم بقیه همکاراش باهاش هارمونی داشتند .......خدا پدر الهی قمشه ای را بیامرزد که کلمه هارمونی را یاد ما داد .....راستی اطاق محل کارش هم نه ام دی اف داره نه سنگ و سرامیک البته چون قبلا آشپزخانه بوده نیمی از کف اطاق بهداشتی تر است .خلاصه اینکه چون ..........به نظر شما یه همچین آدمی چپ میزند یا راست ؟؟؟ ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه نوزدهم مرداد 1386  |
 فیلترشکن آآ قوی
سلام صندوق پستیمو فعال کردم    akhavan_ir@yahoo.com

شکرخدا سر زدن به ما نیاز به فیلترشکن آآقوی نداره

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  |
 نمیدونم فرزندکویر اینمطالبوازکجامیاره

دوبال کوچک نارنجی

نوشته ی عرفان نظرآهاری
هیچ کس وسوسه اش نکرد،هیچ کس فریبش نداد،اوخودش سیب راازشاخه چیدوگاززدونیم خورده دور انداخت.
اوخودش ازبهشت بیرون رفت ووقتی به پشت دروازه بهشت رسید،ایستاد.انگارمی خواست چیزی بگوید.چیزی امانگفت.خدادستش راگرفت ومشتی اختیاربه اودادوگفت برو؛زیراکه اشتباه کردی.امااینجاخانه توست هروقت که برگردی؛وفراموش نکن که ازاشتباه به آمرزش راهی هست.
اورفت وشیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچکترازآن بودکه اورابه کاری وادارکند.شیطان موجودبیچاره ای بودکه درکیسه اش جزمشتی گناه چیزی نداشت.
اورفت امانه مثل شیطان مغرورانه تاگناه کند،اورفت تاکودکانه اشتباه کند.
اوبه زمین آمدواشتباه کرد،بارها وبارها.
اشتباه کردمثل فرشته بازیگوشی که گاهی دری رابی اجازه باز می کند،یادستش به چیزی می خوردوآن رامی اندازد.فرشته ای سربه هواکه گاهی سرمی خورد،می افتدودست وبالش می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بودکه گاهی کسی به تن می کند.اماماهمیشه تنها لباسش رادیدیم وهرگزقلبش راندیدیم که زیرپیراهنش بود.ماازهراشتباه اوسنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم.سنگهای ماروحش راخط خطی کردومانفهمیدیم.
امایک روز او بی آن که چیزی بگوید،لباسهای نامناسبش را ازتن درآوردواشتباههای کوچکش رادورانداخت ومادیدیم که اودوبال کوچک نارنجی هم دارد؛دوبال کوچک که سالها ازماپنهان کرده بودوپرزدمثل پرنده ای که به آشیانه اش برمی گردد.
اوبه بهشت برگشت وحالا هرصبح وقتی خورشیدطلوع می کند،صدایش را می شنوم؛زیرا اوقناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  |
 ...
 
 
،  عشق آن است كه يكي براي ديگري چتري شودو اوهيچوقت نداند كه چرا خيس نشده
 
عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر و بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در سه شنبه هفتم فروردین 1386  |
 بدون شرح
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در سه شنبه یکم اسفند 1385  |
 درد و دل راست راستکی
اینهمه وبلاگ سیاه کردیم هیچکدام درد دل نبود اینی که میگم از اعماق دل و جیگرم....                  امروز  دوستم چشمهاشو بست وعقده های چند سالشو ......وهرچی لایقم بود نثارم کرد

بابا تو که ظرفیت نداری  تو که به ترک دیوار شک میکنی هر وقت دو نفر حرف میزنند  قرمز میشی

چرا با همه شوخی میکنی خداییش تحمل  یکی از این شوخیهارو داری نه والله نداری .وقتی با یکی

شوخی میکنی همه اش اضطراب دارم نکنه جوابتو  بده و........

 فقط میتونم بگم راست میگه......ببخشید

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در سه شنبه هفدهم بهمن 1385  |
 یه مطلب کپی شده از فرزند کویر اونم کپی کرده از

چگونه دیوانه شدم
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم، و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است.
آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم، لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی،
مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند
چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد:
ای مردم ! این مرد دیوانه است، سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و اين براي نخستین بار بود كه خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشيد ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم:
مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند، این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم يافتم
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند.
 می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد.
 
" جبران خلیل جبران  "

 

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه یکم دی 1385  |
 اقا ایرج با تیم ملی در کره جنوبی
اقا ایرج
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در سه شنبه یازدهم مهر 1385  |
 درهم بر هم اما زیبا ازیه وبلاگ
هر وقت خواستی دوستی رو برای خودت نگه داری ، وقتی بهش محبت کن که انتظاره محبت رو نداشته باشه ! آدما وقتهایی که به محبت احتیاج دارن ، جوری رفتار می کنن که نشون بدن هیچ احتیاجی به محبت ندارن ! هیچ وقت از بی موقع محبت کردن نترس ، اینجور کارها رو باید عآدت کنی بی موقع انجام بدی. تا چهل سالگي كه مغزم خوب كار مي‌كرد به رياضيات و پژوهش پرداختم. از چهل تا شصت سالگي كه ذهنم ضعيف شده‌بود به فلسفه روي آوردم و در اواخر كه به‌كلي كله‌ام كار نمي‌كرد به سياست! (برتراند راسل) به مشكلاتت بخند تا هميشه از خنده روده‌بر شوي! يك گله گرگ با رهبري يك گوسفند از يك گله گوسفند با رهبري يك گرگ شكست خورد. روزي يك فيلسوف يوناني در ميدان شهر فرياد مي‌زند كه من دروغگو هستم! مردم كلي به او مي‌خندند. اما اگر دقت كنيد مي‌بينيد كه اين حرف او هم يكي از دروغ‌هايش است! اگر كسي به تمام آرزوهايش برسد خودكشي مي‌كند. (فكر مي‌كنيد دليلي براي زنده‌ماندن داشته باشد؟) پس خوشحال باشيم كه آرزوهاي برآورده نشده داريم و به اميد رسيدن به آنها زندگي مي‌كنيم. بعضي‌ها براي دوستانشان مثل چتري در روز باراني هستند. منتهي چتري كه گير كرده و هيچوقت باز نمي‌شود. من دریافته ام که دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم که آنچه هستی ما را پرمعنی و شادمانه می سازد ، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست...پس آن کس نیکبخت است که بتواند عشق بورزد

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در دوشنبه دهم مهر 1385  |
 یه مطلب از یه وبلاگ مبتذل
.روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش 296سكه1سنتي /48سكه 5سنتي/19سكه10سنتي/16سكه 25سنتي/2نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد.يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد /درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.
او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در یکشنبه دوم مهر 1385  |
 هویجوری
دانی که چرا خدا ترا داده دو دست            من معتقدم که اندر ان سری هست

با یکدست به کارخویشتن پردازی            با دست دگر ز زیردستان گیری دست

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه سی ام تیر 1385  |
 
خدا پدرش را بیامرزد   ۱۵سالی میشد صبح خواب الود میرفتم سرکار

امسال که ساعتها رو جلو نکشیدیم تازه فهمیدم سرحال بیدار شدن

و سرکار رفتن یعنی چی......

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385  |
 
سلام با شروع بهار کارو بار بستنی داغ میشه و من کمتر خدمت میرسم خلاصه اینکه شرمنده
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در جمعه هشتم اردیبهشت 1385  |
 مسافرت
سلام سال نو مبارک

تعطیلات امسال یک چهارم ایران رو گشتیم

از همدان به اصفهان شیراز بوشهر گناوه دیلم خرمشهر ابادان و اهواز از هر کدام خاطرهای دارم که

جدا گانه مینویسم همینقدر بگم که بدترین راننده گان را در شیراز دیدم در دیلم مهربانترین مردمانرا

و اعراب اهوازی مهمان نواز ترین مردمی که من دیدم میزبان ما در اهواز ابوایوب ال قزی بود اداب

مهمانداری را به ما اموخت

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در پنجشنبه دهم فروردین 1385  |
 ای خدا قربانش برم الهی
googooli
|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384  |
 احمدی نژاد در تیم ملی

 

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در چهارشنبه دهم اسفند 1384  |
 ویروس
الان یک هفته است کار من شده ویندوز نصب کردن و فرمت کردن

یکی بیاد به این هکرها و ویروس نویس ها بگه ....نشت؟...

شما چی میگین

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در دوشنبه یکم اسفند 1384  |
 مسافرت
عاشور ا مشهد بودیم خیلی خوش گذشت کلی هم تعریف دارم همینقدر بگم که رفتنی تو سمنان

گیربکس ماشینو اوردیم پایین اونم روز تاسوعا....

ضمنآ تشکر میکنم از امدادخودرو سمنان که ما را به یک تعمیر گاه شخصی راهنمایی کرد تا معطل

گارانتی و این حرفها نشویم.. 

|+| نوشته شده توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384  |
 
 
بالا
.....................