تبليغاتX
گنجنامه "بیا عاشقی را رعایت کنیم"
دلتنگیهای یک بنده حقیر سراپا تقصیر
Three sentences for getting success
1-Know more than other
2-Work more than other
3-Expect less than other
WILLIAM SHEAKSPER
-سه جمله برای کسب موفقیت:
1-بیشتر از دیگران بدان.
2-بیشتر از دیگران کار کن.
3-کمتر از دیگران انتظار داشته باش .

( ویلیام شکسپیر )

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:38  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
دعاي باران
 
خشكسالي امان مردم را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند انجام دهند.
بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه مردم شهر را جمع كنند و همگي دعاي باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران آنها را از خشكسالي نجات دهد.
همه مردم در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهر بودند تا بيايد و دعاي باران را شروع كنند، بالاخره روحاني آمد و رو به مردم كرد و گفت : تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاري و خشكسالي نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند، ولي در جمع شما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده واين يعني فقط يكي از ما به دعايي كه مي كنيم ايمان داريم .
 
پس بيايد به هر آنچه كه مي خواهيم و انجام مي دهيم ايمان داشته باشيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 1:2  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

حیفم آمد این عکس خیلی هم بدون شرح باشه

این آقا که رخت میشوره رییس شورای شهر همدان بود داداششم که رفت مجلس 

موفقیت تو انتخاباتش همچی بی ربط با اسم و رسم این داداشه نبود هرجا هرکی

کارش گیر باشه با یه دستخط حلش میکنه اونروز که رخت میشست{بهار۱۳۶۶} هرچی تعارف کردم

نذاشت من بشورم ........ تازه جای تشکر بعضی ها پیامک  میدهند مگه پول تلفن

چقدر میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 15:4  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

ماساختمانهای بلندترداریم اماطبع کوتاه تر،بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر...


بیشترخرج می کنیم اماکمترداریم،بیشترمی خریم اما کمترلذت می بریم....


فضای بیرون رافتح کرده ایم امانه فضای درون را،ما اتم راشکافته ایم امانه تعصب خودرا...


بیشترمی نویسیم اما کمتریادمی گیریم،بیشتربرنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم...


عجله کردن را آموخته ایم ونه صبرکردن،درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر...


چندین برابرمایملک داریم اما ارزشهایمان کمترشده است، خیلی زیادصحبت می کنیم ، به اندازه کافی

دوست نمی داریم وافسوس خیلی زیاد دروغ می گوییم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:40  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
آقا این تلوزیونهای لوس آنجلسی هم مسلمانند اونم از نوع نماز جمعه ایش همین دیشب اون آقای نوری زاده تاکید میکرد که آقایان موسوی و کروبی باید در صف اول نماز دست در دست هم الله اکبر بگویندالبته همون یه نماز جمعه ای که اقای هاشمی خواند

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:46  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

فروش لوازم استوک شیطان

شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق دهد،تصمیم گرفت وسوسه های قدیمی و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد. در روزنامه آگهی دادو تمام روز ، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت

حراج جالبی بود.سنگهایی برای لغزش در تقوا، آینه هایی که آدم را مهم جلوه می داد ، عینک هایی که دیگران را بی اهمیت نشان می داد .روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه راجلب میکرد، خنجرهایی با تیغه های خمیده که آدم می توانست آنها را در پشت دیگری فرو کند و ضبط صوت هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زند: نگران قیمت نباشید ! الان بردارید و هر وقت داشتید پولش را بدهید.

یکی از مشتری ها در گوشه ای دو شی ء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آنها توجه نمی کرد اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد!

شیطان خندید و پاسخ داد: فرسودگی شان به خاطر این است که خیلی ازآنها استفاده کرده ام اگر زیاد جلب توجه می کردند مردم می فهمیدند چه طور درمقابل آ نها مراقب باشند. بااین حال قیمت شان کاملا مناسب است ، یکی از آنها شک است و دیگری عقده حقارت . تمام وسوسه های دیگر فقط حرف می زنند ، این دو وسوسه عمل می کنند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 20:29  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
شنيدستم‌ كه‌ هركوكب‌ جهاني‌ است‌               جداگانه‌ زمين‌ و آسماني‌ است‌


زمين‌ در گردش‌ اين‌ چرخ‌ مينا                         چو خشخاشي‌ بود بر روي‌ دريا


توخود بنگر كزين‌ خشخاش‌ چندي‌                 سزد تا بر غرور خود بخندی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:47  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
در آن شهري كه مردانش عصا از كور ميدزدند      من از خوش باوري آنجا محبت آرزو كردم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 15:48  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

داد درویشی از سر تمهید
سر قلیان خویش را به مرید

گفت در دوزخ ای نکو کردار
قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت که در دوزخ هر چه گردیدم

درجات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود!
اخگری بهر اشتعال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت
زاتش خویش هرکسی میسوخت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:21  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

حکیم بزرگمهر به پادشاه انوشیروان:

دو چیز را هرگز فراموش نکن

                                      خدا را و مرگ را

دو چیز را همیشه فراموش کن

            به کسی که خوبی کردی و کسی که به تو بدی کرد

و اینک چهار نکته دیگر

به مجلسی وارد شدی زبان نگه دار

بر سر سفره ای رفتی شکم نگهدار

به خانه ای وارد شدی چشم نگهدار

و هنگامی که به نماز ایستادی دل نگهدار.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:9  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
هیچگاه به مردم اجازه نده آرام بگیرند.هیچوقت به اشتباه یا شکست اعتراف نکن .هیچگاه نگو که ممکن است دشمن صفات خوبی داشته باشد.هیچگاه نگذار مردم فکر کنند جز تو چاره دیگری داشته اند .نپذیر که تو را مقصر بدانند.فقط بروی یک دشمن متمرکز شو و او را مسئول همه چیزهای بد بدان. مردم یک دروغ بزرگ را از دروغ کوچک زودتر باور میکنند و اگر تو آنرا به حد کافی تکرار کنی دیر یا زود به آن معتقد می شوند.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:28  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

 

و جهل بدتر از همه! جهل. مردم ساده. مردم متعصب. مردم بی شعور. مردمی که نمیتوانند تجزیه و تحلیل کنند. نمیتوانند تحقیق کنند. نمیتوانند بررسی کنند. و شایعه را فقط قضاوت خودشان و دین خودشان و ایمان خودشان و نظر خودشان قرار میدهند. و همه اعتقاداتشان را از فضا میگیرند. فضایی که دشمن درش اندیشه ها و شایعه ها و تهمتها و اظهار نظرها و قضاوت ها را پراکنده میکند. و جاهل! قدرت تصمیم ندارد. قدرت تمییز ندارد. جبهه دوست و دشمن را نمیتواند تمییز بدهد. جهت را گم کرده و به صورت گوسفندانی در زیر دست گرگی که در لباس چوپان درآمده، رام او هستند و حتی علیه چوپانی که برای نجات آنها تمام عمرش را با گرگ رویاروی درگیر بوده، بسیج میشوند. خوارج!

در سه جبهه میجنگد. صفین، نهروان و جمل. در این سه جبهه این سه نیرو هستند. خیانت دوست خیانت کار، دشمن رویاروی ستمگر و جنایتکار و همچنین عوام متعصبی که آگاهی و شنود ندارند و بازیچه دشمنند برای نابود کردن دوست. و میبینیم در نهایت علی به شمشیر گروه سوم بالاخره کشته میشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:56  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
بعد از ۱۴ روز تعطیلی فردا میریم سر ار خدا بفریادمان برسد

تا حالا اسم شنبه نره شنیده اید ـ فردا بد ترین روز ساله

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:37  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

شايد آن روز که سهراب نوشت :

    (( تا شقايق هست زندگي بايد کرد ))

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت 

بايد اينجور نوشت:

 هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست............

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 21:38  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
حرف زدن یک نیاز است

   وگوش کردن هنر  است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 21:5  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
پیامبر اکرم(ص) فرمودند : محبوبتر از همه چیز نزد خداوند جوانی است که از گناه توبه می کند.                           
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:35  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:41  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

یادم نیست کی یاد گرفتم کدام دستموچپ میگن کدام دستو راست همیشه اینارو بلدبودم تا اینکه در 32سالگی رفتم دانشگاه هم فال بود هم تماشا تو دانشگاه هم فهم وشعورآدم بالا میره هم کلاس.برای اینکه کلاسم بالا تر بره گفتم یه کم سیاسی بازی هم بکنیم بد نیست .تازه فهمیدم هوش و ذهن صفر است البته صفر صفر هم که نه یه چیزی در حد کانا آقا هر کاری کردم این چپ و راستو نشناختم .اسماشونو بلد بودم همگی آدمای خوبی بودن فقط من گیج بودم. نمیفهمیدم یه روز یه هاشم پیدا میشد گل میکرد رای اول میاورد .فردا بد میشد خاین به مردم و انقلاب میشد.اما من معتقدم کسی که خوب باشد خداوند مهر او را در دلها می اندازد.یه روز تو سازمان بازرگانی همدان به یکی از این شخصیتهای خوب برخوردم .یه آقاهاشم که اگر یه چ وسط اسمش بذاری باز هم نسبتی با شهردار معذول تهران پیدا نمیکند.ظاهرش و کاپشنش احمدی نژادیه .اهل جبه وجنگ هم بوده.روزانه بیشتر از هشت ساعت کار مفید انجام میده؟<گردن من که میگم> ارباب رجوع را سرگردان نمیکند حرف آخر را اول میزند. جواب ارباب رجوع را مثل شیر و شربت در حلقش میریزد.راستی تو چله تابستان هم کت نمی پوشد. احتمالا از نور هم زنده است چون وقتی همه همکارا لیوان و نان و قوری ونان پنیرو املت بدست کاسه همسایه بازی میکنند.این بنده خدا را بازی نمیدهند.اگر یه کم بقیه همکاراش باهاش هارمونی داشتند .......خدا پدر الهی قمشه ای را بیامرزد که کلمه هارمونی را یاد ما داد .....راستی اطاق محل کارش هم نه ام دی اف داره نه سنگ و سرامیک البته چون قبلا آشپزخانه بوده نیمی از کف اطاق بهداشتی تر است .خلاصه اینکه چون ..........به نظر شما یه همچین آدمی چپ میزند یا راست ؟؟؟ ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:53  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
سلام صندوق پستیمو فعال کردم    akhavan_ir@yahoo.com

شکرخدا سر زدن به ما نیاز به فیلترشکن آآقوی نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:21  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

دوبال کوچک نارنجی

نوشته ی عرفان نظرآهاری
هیچ کس وسوسه اش نکرد،هیچ کس فریبش نداد،اوخودش سیب راازشاخه چیدوگاززدونیم خورده دور انداخت.
اوخودش ازبهشت بیرون رفت ووقتی به پشت دروازه بهشت رسید،ایستاد.انگارمی خواست چیزی بگوید.چیزی امانگفت.خدادستش راگرفت ومشتی اختیاربه اودادوگفت برو؛زیراکه اشتباه کردی.امااینجاخانه توست هروقت که برگردی؛وفراموش نکن که ازاشتباه به آمرزش راهی هست.
اورفت وشیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچکترازآن بودکه اورابه کاری وادارکند.شیطان موجودبیچاره ای بودکه درکیسه اش جزمشتی گناه چیزی نداشت.
اورفت امانه مثل شیطان مغرورانه تاگناه کند،اورفت تاکودکانه اشتباه کند.
اوبه زمین آمدواشتباه کرد،بارها وبارها.
اشتباه کردمثل فرشته بازیگوشی که گاهی دری رابی اجازه باز می کند،یادستش به چیزی می خوردوآن رامی اندازد.فرشته ای سربه هواکه گاهی سرمی خورد،می افتدودست وبالش می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بودکه گاهی کسی به تن می کند.اماماهمیشه تنها لباسش رادیدیم وهرگزقلبش راندیدیم که زیرپیراهنش بود.ماازهراشتباه اوسنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم.سنگهای ماروحش راخط خطی کردومانفهمیدیم.
امایک روز او بی آن که چیزی بگوید،لباسهای نامناسبش را ازتن درآوردواشتباههای کوچکش رادورانداخت ومادیدیم که اودوبال کوچک نارنجی هم دارد؛دوبال کوچک که سالها ازماپنهان کرده بودوپرزدمثل پرنده ای که به آشیانه اش برمی گردد.
اوبه بهشت برگشت وحالا هرصبح وقتی خورشیدطلوع می کند،صدایش را می شنوم؛زیرا اوقناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:27  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
 
 
،  عشق آن است كه يكي براي ديگري چتري شودو اوهيچوقت نداند كه چرا خيس نشده
 
عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر و بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:31  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:45  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
اینهمه وبلاگ سیاه کردیم هیچکدام درد دل نبود اینی که میگم از اعماق دل و جیگرم....                  امروز  دوستم چشمهاشو بست وعقده های چند سالشو ......وهرچی لایقم بود نثارم کرد

بابا تو که ظرفیت نداری  تو که به ترک دیوار شک میکنی هر وقت دو نفر حرف میزنند  قرمز میشی

چرا با همه شوخی میکنی خداییش تحمل  یکی از این شوخیهارو داری نه والله نداری .وقتی با یکی

شوخی میکنی همه اش اضطراب دارم نکنه جوابتو  بده و........

 فقط میتونم بگم راست میگه......ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:49  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 

چگونه دیوانه شدم
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم، و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است.
آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم، لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی،
مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند
چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد:
ای مردم ! این مرد دیوانه است، سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و اين براي نخستین بار بود كه خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشيد ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم:
مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند، این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم يافتم
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند.
 می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد.
 
" جبران خلیل جبران  "

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 21:21  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
اقا ایرج
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 20:58  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
هر وقت خواستی دوستی رو برای خودت نگه داری ، وقتی بهش محبت کن که انتظاره محبت رو نداشته باشه ! آدما وقتهایی که به محبت احتیاج دارن ، جوری رفتار می کنن که نشون بدن هیچ احتیاجی به محبت ندارن ! هیچ وقت از بی موقع محبت کردن نترس ، اینجور کارها رو باید عآدت کنی بی موقع انجام بدی. تا چهل سالگي كه مغزم خوب كار مي‌كرد به رياضيات و پژوهش پرداختم. از چهل تا شصت سالگي كه ذهنم ضعيف شده‌بود به فلسفه روي آوردم و در اواخر كه به‌كلي كله‌ام كار نمي‌كرد به سياست! (برتراند راسل) به مشكلاتت بخند تا هميشه از خنده روده‌بر شوي! يك گله گرگ با رهبري يك گوسفند از يك گله گوسفند با رهبري يك گرگ شكست خورد. روزي يك فيلسوف يوناني در ميدان شهر فرياد مي‌زند كه من دروغگو هستم! مردم كلي به او مي‌خندند. اما اگر دقت كنيد مي‌بينيد كه اين حرف او هم يكي از دروغ‌هايش است! اگر كسي به تمام آرزوهايش برسد خودكشي مي‌كند. (فكر مي‌كنيد دليلي براي زنده‌ماندن داشته باشد؟) پس خوشحال باشيم كه آرزوهاي برآورده نشده داريم و به اميد رسيدن به آنها زندگي مي‌كنيم. بعضي‌ها براي دوستانشان مثل چتري در روز باراني هستند. منتهي چتري كه گير كرده و هيچوقت باز نمي‌شود. من دریافته ام که دوست داشته شدن هیچ و اما دوست داشتن همه چیز است و بیش از آن بر این باورم که آنچه هستی ما را پرمعنی و شادمانه می سازد ، چیزی جز احساسات و عاطفه ما نیست...پس آن کس نیکبخت است که بتواند عشق بورزد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 11:33  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
.روزي پسر كوچكي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد .اين تجربه باعث شدكه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد.او در مدت زندگيش 296سكه1سنتي /48سكه 5سنتي/19سكه10سنتي/16سكه 25سنتي/2نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد.يعني جمعا13دلارو 26سنت.اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396طلوع خورشيد /درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.
او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد.و پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 23:32  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
دانی که چرا خدا ترا داده دو دست            من معتقدم که اندر ان سری هست

با یکدست به کارخویشتن پردازی            با دست دگر ز زیردستان گیری دست

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 19:35  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
خدا پدرش را بیامرزد   ۱۵سالی میشد صبح خواب الود میرفتم سرکار

امسال که ساعتها رو جلو نکشیدیم تازه فهمیدم سرحال بیدار شدن

و سرکار رفتن یعنی چی......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:23  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار | 
سلام با شروع بهار کارو بار بستنی داغ میشه و من کمتر خدمت میرسم خلاصه اینکه شرمنده
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:14  توسط بدست مبارک محمد اخوان عطار |